قهرمان ميرزا عين السلطنه

633

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كرد . آن سمت رفته بناى خواندن را گذاشت . جناب هم دو سه سنگ انداخت باز ساكت نشد . بقدرى اين اطاق پشه و كك داشت كه به نوشتن درست نمىآيد . با كمال كسالت نماز را خوانده چاى خورديم . آقاى عماد السلطنه خوب خوابيد . خيلى تعجب داشت و حال آنكه هميشه از ما مقيدتر بود و راحت‌طلب‌تر . نزديك آفتاب زدن در ايوان نشستيم . يك نفر قورخانه‌چى كه نايب بود پنج خروار باروت به گيلان مىبرد . فرصت كاغذ نوشتن نشد . يك « كرت » اسم خودم را براى محمد ميرزا دادم برد . به نايب مهمان‌خانه خيلى دعوا كردم . بعد از اين اتفاقات سوار شديم . راه صاف و جاده هميشه از دور سفيدى مىزد . اسب من كم راه [ مىرفت ] . تمام راه را « لكه » مىآمدم . سه اسب همراه دارم ، يكى از ديگرى كم‌راه‌تر . براى اين قسم راهها خيلى بد است و صدمهء كلى مىزند . اسب حضرت و الا راهوار و تند مىآمد . چادرها را نصف شب براى كلاك برده‌اند . تمام صحبت از صدمهء ديشب بود . شكارى بين راه نبود . نزديك حصارك از عقب مىآمدم محمود كه يدك مىكشيد يك مرتبه گفت آقا خرگوش . من مراجعت كرده گفت در اين جوى خوابيده . پياده شدم خرگوش بلند شد . تير اول نخورد . تير دوم افتاد . تا محمد رفت بگيرد بلند شد . سه‌پا سه‌پا رفت در بيشه گم شد . توله‌ها نبودند و رفت . كلاك تيول للهء عزيز السلطان پائين‌تر از حصارك ناهار افتاديم . يك ساعت بعد از ناهار سوار شده طولى نكشيد به كلاك رسيديم . چادرها را در زير كاروانسرا و دكاكين جاى خوبى جلوى باغات انگور زده بودند . انگور اعلى آوردند . حقيقت انگور اين ده تعريف دارد . عصر با عماد السلطنه و جناب پياده به ده كلاك كه در بغلهء كوه واقع شده و مسافتى با چادرها و جاده دارد رفتيم . ده بزرگ قشنگى است . تيول حاجى لله ، للهء عزيز السلطان است . سالى مبلغى تفاوت و منافع مىبرد . اين اشخاص چه جاها را پيدا مىكنند و در فكر چه مداخلها هستند . شب در عوض ديشب در كمال راحت استراحت كرديم . شب آخر سفر است به حمد الله به خوشى و خوبى طى شد . برعكس سفرهاى سابق الموت هيچ كس ناخوش نشد . خيلى خيلى جاى شكر دارد . سلامت و تن‌درست الحمد لله رسيديم . درست چهل و سه شب است سفر هستيم و با فردا چهل و چهار روز مىشود . بودن جناب و صحبتهاى او خيلى در اين سفر اسباب خوشى و راحتى شد . حسين‌آباد جمعه 19 ربيع الثانى - 27 ميزان ماه . صبح بسيار زود مفرش و « سيزخانه » به شهر رفتند . آفتاب نزده بود سوار شديم . پائين كلاك در بغله نيزار بود . به حضرت و الا گفته بودند تيهو دارد . از جاده خارج شده آنجا رفتيم . زربهء بزرگى تيهو پريد . يك تير حضرت و الا انداختند نخورد . يك تير هم من انداختم آن هم نخورد . يك زربه كبك